مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت،

 به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ

 ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ

 ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

 

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ

 ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، مراد ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ

مراد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ. ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ

 ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است.

ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند: «برای چه از حال رفتی؟»

مراد گفت: «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک سگ است

مراد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است 

وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.

 

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ

 ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

 

مدیریت و اخلاق

https://t.me/javidinejad






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 1 آبان 1398

 

تصویر انسان مدرن در کتاب "هویت" میلان کوندرا

 

میلان کوندرا در کتاب "هویت" به خوبی انسان معاصر

 را با همه گستردگی‌اش در دایره انتخاب و عمل اما عاجز، 

ناتوان، بیگانه از خود و در جستجوی هویت به تصویر می‌کشد.

 

بیگانگی‌ای که تنها محصول و نتیجه استثمار اقتصادی نیست،

 بلکه محصولِ تسلط عقلانیت بر حوزه کنش تفاهمی و ارتباطی است.

 

مصداق این نگاه در کتاب هویت، اشاره به تغییر مفهوم دوستی

 از تعریف سنتی آن به تعریفی مبتنی بر قراردادِ احترام

 متقابل بین افراد است.

 

هم‌چنین در بخش دیگری از کتاب، کوندرا ارتباط‌های تحریف شده

 را در قالب دوچهره بودنِ انسان قرن بیست و یک، در روایت شانتال

 از شیوه انتخاب کارمندان در محل کارش نشان می‌دهد.

 

اما نتیجه نبرد عقلانیت ابزاری و   کنش ارتباطی، مهم‌ترین چالش

 انسان مدرن را تحت عنوان "درک دیگری" رقم زده است که در

 این کتاب در چالش رابطه شانتال و ژان مارک نمایش داده شده است.

 

 شانتال و ژان مارک برای نجات خود و فایق شدن بر مشکلات 

دنیای معاصر، به عشق متوسل شده‌اند و  راه سازشگری پیش گرفته‌اند.

 

عشقی که خود به آسانی قربانی "عدم درک متقابل" می‌شود.

 

در پایان داستان، کوندرا خواننده را جایی میان واقعیت و خیال رها 

می‌کند تا در نهایت متوجه نشود که آیا کل این داستان خیال بود یا واقعیت؟

 

اما چه خیال و چه واقعیت، وی نشان می‌دهد که نجات دهنده

 نهایی همان عشق است.

 

مدیریت و اخلاق

https://t.me/javidinejad






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : انسان مدرن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 1 آبان 1398

شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از 

پای درآورد. سپس در حالی که شکمی از غذا درمی آورد، هر از 

گاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید.

صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های 

مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.

 

هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.

غرور، منجلاب موفقیت است.

موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!

 

 

 

مدیریت و اخلاق

https://t.me/javidinejad






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : غرور، منجلاب موفقیت است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 1 آبان 1398

 

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است

ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است...!

 

ویلیام شکسپیر

 

 

 

مدیریت و اخلاق

https://t.me/javidinejad






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : علم بهتر است یا ثروت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 1 آبان 1398

من که نابینا هستم،

شما بینایان را پند می‌دهم:

از چشمان خود آنچنان بهره بگیرید که گویى

 فردا به‌یکباره کور خواهید شد.

موسیقی نهفته در صداها،

نغمه‌ی پرندگان و آهنگ نوازندگان را

آنگونه گوش دهید،

گویی فردا به‌یکباره کر خواهید شد.

آنچه را می‌خواهید، چنان لمس کنید،

گویی فردا به‌یکباره لامسه‌ی خود را از دست خواهید داد.

رایحه‌ی گل‌ها را ببوئید

و هر لقمه را چنان مزه مزه کنید،

گویی فردا به‌یکباره شامه و ذائقه‌ی خود را از کف می‌دهید...

 

هلن کلر

 

 

مدیریت و اخلاق

https://t.me/javidinejad






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : من که نابینا هستم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 30 مهر 1398

 

تسویه حساب کردن با گذشته، به این معناست که ما باید 

هرگونه کار ناتمام در رابطه با هر شخص، پروژه یا فعالیتی

 را که با آن درگیر بوده‌ایم به سرانجام برسانیم.

ما نمیتوانیم زندگی جدید خود را روی ستون‌های سست

 گذشته؛ کارهای ناتمام؛ قراردادهای لغو شده و کلا

 مسائل حل نشده بنا کنیم.

اگر بدون حل مسائل مربوط به گذشته، یا اتمام کارهای 

ناتمام بخواهیم به سمت آینده حرکت کنیم، به احتمال زیاد 

دوباره خود را در همان گذشته و با همان شرایط پیدا خواهیم کرد.

 

 دبی فورد

بهترین سال زندگی شما






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : بهترین سال زندگی شما،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 29 مهر 1398

 

اشتباه نکنید...

انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفیدند؛

خوشبین هواپیما را اختراع میکند

و بدبین چتر نجات را...!

 

جرج برنارد شاو






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : اشتباه نکنید...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 مهر 1398

 

درد دل

 

توی زندگی، آدما با خیلیا حرف می‌زنن،

اما با همشون درد و دل نمی‌كنن.

 

درد و دل كردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه. عین این می‌مونه 

كه خودت رو در برابر یكی دیگه خلع سلاح كنی. حالا دیگه 

آدم بی‌دفاع با یه تلنگر زمین می‌خوره.

واقعیت اینه که همه‌ی حرفا رو نباید گفت، همه‌ی اشكا رو 

نباید ریخت، اما كسی كه تا پای درد و دل كردن می‌ره، یعنی 

دیگه چیزی واسه‌ی از دست دادن نداره.

 

سخته یه روز، مو به موی خودت رو واسه یه نفر وا كنی، بعد 

همون یه نفر، كنار بشینه و آب شدنت رو تماشا كنه.

 

یاد بگیریم خیلی وقتها؛

حتی دوستان صمیمی هم لیاقت درد دل کردن ندارند.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : یاد بگیریم خیلی وقتها؛ حتی دوستان صمیمی هم لیاقت درد دل کردن ندارند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 مهر 1398

همیشه که نباید همه چیز ،خوب باشد

در دلِ مشکلات است که آدم ، ساخته می شود

گاهی همین سختی ها و مشکلات

پله ای می شوند به سمتِ بزرگترین موفقیت ها

در مواقعِ سختی ، نا امید نشو

چه بسیار جاده های همواری ، که به مرداب ختم شد.

و چه بسیارترجاده های ناهموارو صعب العبوری

که به زیباترین باغ ها رسیده.

تسلیم نشوشاید پله ی بعد

ایستگاهِ خوشبختی ات باشد

 

اعتماد داشته باش

به بختِ نیکی که پس از صبرت سرخواهد زد.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : همیشه که نباید همه چیز، خوب باشد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 مهر 1398

 

 

داستان واقعی که در پاکستان اتفاق افتاده است !

 

دکتر ایشان ، پزشک و جراح مشهور پاکستانی ، روزی برای شرکت 

در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر 

دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد ، با عجله به فرودگاه رفت .

 

بعد از پرواز ، ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد

 هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کار افتادن یکی از 

موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فروداضطراری در نزدیکترین

 فرودگاه را داشته باشیم ...

 

بعد از فرود هواپیما ، دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه

 رفت و خطاب به آنها گفت :

من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه ، برای من 

برابر با جان خیلی انسانهاست و شما می خواهید من 16 ساعت ، 

تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟

 

یکی از کارکنان گفت :

جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید می تونید یک ماشین دربست 

بگیرید تا مقصد شما ، سه ساعت بیشتر نمانده است ...

 

دکتر ایشان ، با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه

 افتاد که ناگهان در وسط راه ، اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی

 شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدورنبود ...

 

ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده است ...

 

خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی براهش ادامه داد ...

 

که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد ...

 

کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی را شنید :

- بفرما داخل ، هر که هستی در بازه ...

 

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد

 از تلفنش استفاده کند . پیرزن خنده ای کرد و گفت :

کدام تلفن فرزندم ؟

 اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...

 ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز

 تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری ...

 

دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد ، درحالیکه پیرزن

 مشغول خواندن نماز و دعا بود ... که ناگهان متوجه طفل کوچکی

 شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ،

 که هر از گاهی بین نمازهایش ، او را تکان می داد

 

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود . بعد از اتمام 

نماز و دعا ، دکتر رو به او کرد و گفت :

بخدا من شرمنده این لطف و کرم واخلاق نیکوی تو شدم ، 

امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

 

پیرزن گفت :

شما رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش میهمان 

نوازیتان را کرده است .

من همه دعاهایم قبول شده ، بجز یک دعا ...

 

دکتر ایشان می پرسد :

چه دعایی ؟

 

پیرزن می گوید :

این طفل معصومی که جلو چشم شماست ، نوه من هست که نه 

پدر داره و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه 

پزشکان اینجا ، ازعلاج آن عاجز هستند ...

به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان 

هست که او قادر به علاجش هست ، ... ولی هم او خیلی از ما

 دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم 

این بچه را پیش او ببرم ... و هم می گویند هزینه عمل جراحی

 او خیلی گران است و من از پس آن برنمی آیم ... می ترسم 

این طفل بیچاره و مسکین ، خوار و گرفتار شود ... پس از خدا 

خواسته ام که چاره ای برای این مشکل جلویم بگذارد و کارم را آسان کند !

 

دکتر ایشان در حالیکه گریه می کرد ، گفت :

به والله که دعای تو ، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن

 صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت ... تا اینکه من 

دکتر را بسوی تو بکشاند .

من بخدا هرگز باورنداشتم که الله عزوجل با یک دعا ، این چنین

 اسباب را برای بندگان مومنش مهیا می کند و بسوی آنها روانه می کند .

 

 

وقتی که دستها ، از همه اسبابها کوتاه می شود و امید ، حتی در 

تاریکی ها همچنان ادامه دارد ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین

 و آسمان بجا می ماند و راه ها از جایی که هیچ انتظارش را ندارید ،

 باز می شود .

 

هر جایی که امید ادامه دارد ، تمام کائنات در راستای خواسته ی او 

تلاش می کنند .






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 22 مهر 1398

 

یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، 

دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.

 

همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:من میتونم 

به کانون شادی داخل کلیسا بیام!"

 

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره، کهنه و کثیف او تقریباً 

توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل

 برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

 

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود، بی اندازه خوشحال بود 

و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای خواب نداشتند، 

فکر می کرد.

 

دو سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای

 که داشتند، بر اثر بیماری فوت کرد.والدین او با همان کشیش 

خوش قلب تماس گرفتند، تا کار های کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

 

در حالی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند ،

 یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به 

نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده، پیدا کرده باشد.

 

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک 

خط بچگانه قشنگ نوشته شده بود:

"ااین پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است، برای اینکه کمی

 بزرگتر شود، تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."

 

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال 

به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

 

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، به سرعت 

سمت کلیسا رفت و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

 

او انگیزه افراد کلیسا را برانگیخت تا پول کافی فراهم کنند تا بتوانند 

کلیسا را بزرگتر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد.

 

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد ، آن را چاپ کرد، بعد از

 آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی 

را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران دلار ارزش داشت.

 

وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را 

ندارند، او حاضر شد، زمینش رابه قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.

 

اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و پولهای زیادی هم از دور

 و نزدیک به دست آنها می رسید .در عرض پنج سال هدیه آن دختر 

کوچولو تبدیل به 250.000 دلار شد!

 

اگر شما گذرتان به شهر فیلادلفیا خورد، به کلیسای

Temple Baptist Church

که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه

Temple University

که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

همچنین بیمارستان سامری نیکو

( Good Samaritan Hospital )

و مرکز " کانون شادی " که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید.

 

مرکز " کانون شادی " به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در 

آن حوالی روز های یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

 

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید، عکسی از صورت زیبا و 

شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری

 جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.

 

در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول 

که نویسنده کتاب " گورستان الماس ها " است، به چشم می خورد.

 

این یک داستان حقیقی بود که نشان می دهد كه اگر خداوند اراده 

كند، قادر است که چه کار هایی را با هزینه ای اندك ولی پشتوانه ای

 بزرگ مانند "قلب مهربان آن كودك" به انجام برساند.

 

لطفا، مراقب نیتهای خود باشید كه سرنوشتتان را رقم میزنند.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : مراقب نیتهای خود باشید كه سرنوشتتان را رقم میزنند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 21 مهر 1398

 

 

تنها کسی که با من درست رفتار می کند خیاطم است

 که هر بار که مرا می بیند . اندازه های جدیدم را می گیرد ؛

 بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده اند و 

توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

 

 

 

 

 

 جرج برناردشاو






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : تنها کسی که با من درست رفتار می کند خیاطم است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 مهر 1398

 

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد

 او جمع می شدند تا او را تحسین کنند

همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت

 یک لاک پشت حسود

 

او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :

ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و 

شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید.

 آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ 

یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟

در انتظار پاسخ هستم ، با احترام تمام، لاک پشت

 

 هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند

 واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟

 و کدام یک از پاهای خود

 را قبل از همه بلند می کند؟

 و بعد از آن کدام پا را؟

 متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز 

موفق به رقصیدن نشد!

 

سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی و حسادت می تواند 

بر نیروی تخیل ما غلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود

 

یوستین گاردر

دنیای سوفی

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : رقص هزار پا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 مهر 1398

 

به خاطر بسپار  ...

زندگی بدون چالش ؛ مزرعه بدون

حاصل است.

تنها موجودی که با نشستن به

موفقیت می رسد؛ مرغ است.

 

زندگی ما با " تولد" شروع نمی شود؛

با "تحول" آغاز میشود.

لازم نیست "بزرگ " باشی تا "شروع کنی"،

شروع کن تا بزرگ شوی ...

 

باد با چراغ خاموش کاری ندارد

اگر در سختی هستی بدان که روشنی...

جان ماکسول 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : باد با چراغ خاموش کاری ندارد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 مهر 1398

 

مقصر دانستن دیگران همیشه خیلی آسان است. 

میتوانی تمام عمرت را به مقصر دانستن دنیا بگذرانی، 

اما بِدان مسئولیت تمام موفقیت ها یا شکست هایت

 فقط با خودت است‌. 

 

 

پائولوكوئلیو






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : مقصر دانستن دیگران،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 مهر 1398


( کل صفحات : 100 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز