مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع می شدیمریز تا درشت

از همهمه‌ی زیاد، صدا به صدا نمی‌رسید

آنقَدَر می‌گفتیم و می‌خندیدیم كه اصلاً متوجهِ گذر زمان نمیشدیم...

بوی غذای مادر بزرگ را تا چند خیابان آنطرف تر میشد حس كرد...

روزهای هفته را روی دورِ تند میزدیم تا برسیم به جمعه...

جمعه های بچگی مان را با هیچ روزی عوض نمی‌كردیم

گذشت و گذشت

"مادربزرگ" از میانمان رفت...

دورتر و دورتر شدیم

شاید دیگر در ماه و یا حتی در سال یكبار دورِ هم جمع شویم...

آن هم قبلش طی می‌كنیم كه اینترنت داشته باشد...

دیگر از صدای همهمه خبری نیست

همه‌ی سرها داخل گوشی شان هست و جُك ها و اخبارِ روز را نقل قول می‌كنند...

غذا را از بیرون می آورند و به لطفِ غذا كنارِ هم می‌نشینیم...

كاش مادربزرگ هنوز بود...

كاش جمعه هایمان را هنوز با مادربزرگ می‌ساختیم...

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 بهمن 1397

 

انسان بر قانون مقدم است

 

تصور کنید،  مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده

. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک

 نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد،

 هیچ آشنایی هم  برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود

و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند

 آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. 

دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. حالا مرد ما 

دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو 

را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را 

دستگیر می کند.

 

کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان 

از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:

 

1- آیا کار آن مرد درست بود؟

 

2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟

 

داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. 

وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید 

من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی  شما را تشخیص دهم و

 مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود. 

هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به 

این سوال پاسخ دادند:

 

-آری، باید مجازات شود، دزدی

 به هر حال دزدی است.

 

- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.

 

- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. 

زیرا فقیر است و راهی نداشته.

 

اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. 

گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید

 مجازات شود. چرا؟ 

زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان ها قانون را وضع می کنیم 

تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم.

 اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. 

جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت

 انسان بر قانون مقدم است.

 

کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان

 به یک مغز داد همین است.

 

گاندی : مغز ششم

بالاترین سطح شعور اجتماعی






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : انسان بر قانون مقدم است،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
سه شنبه 16 بهمن 1397

اگر می‌خواهید زیبا باشید،

یک دقیقه مقابل آینه

پنج دقیقه مقابل روحتان

و پانزده دقیقه مقابل خداوند بایستید

آدمها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند

 بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید

آنها را زیبا هم خواهید یافت

زیرا حس زیبا دیدن

همان عشق است






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : می‌خواهید زیبا باشید،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
سه شنبه 16 بهمن 1397

چه زمانی خیابانهای تهران آسفالت شد

 

روزنامه وقایع اتفاقیه در شماره 36 به سال 1267 قمری و در دوران صدارت میرزا تقی خان امیر کبیر نوشت که برخی از کوچه های ارگ تسطیح و سنگفرش شد تا آن ها برای عبور کالسکه مناسب و آماده شود. کالسکه هایی که از فرنگ می آمد و یا در کارخانه معیر الممالک ساخته می شد.

 

 بعدها در دهه پایانی سلطنت طولانی ناصرالدین شاه، «شوسه» که طریقی بود برای آماده سازی سطح معابر جهت عبور راحت تر کالسکه، درشکه ، گاری و ... وارد عرصه راه سازی پایتخت شد. اما هنوز خبری از«آسفالت» نبود.

با فرا رسیدن سال 1310 خورشیدی آسفالت برای اولین بار وارد خیابان های تهران شد. در این سال پیش از ورود ملک فیصل پادشاه عربستان به تهران، بلدیه پایتخت به تکاپو افتاد و برای نخستین بار آسفالت را که پدیده جدیدی در صنعت راه سازی به شمار می رفت، وارد خیابان های تهران کرد.

 

در مدت زمان کمی خیابان کوتاه الماسیه (باب همایون)، میدان توپخانه و اوایل خیابان لاله زار آسفالت شدند. بعدها خیابان باغ شاه (امام خمینی) و خیابان ولی عصر و البته تا حدودی کافه بلدیه (تئاتر شهر امروز) و دیگر خیابان ها آسفالت شد و بدین ترتیب رفته رفته آسفالت نه تنها وارد خیابان ها و معابر تهران که به تمام شهرها و جاده های کشور کشیده شد.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چه زمانی خیابانهای تهران آسفالت شد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 بهمن 1397


 

 

داستان زیبا و واقعی از علامه جعفری در دانمارک

 

علامه محمدتقی جعفری می‌گفتند: عده‌ای از جامعه‌شناسان دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟ معیار ارزش انسان‌ها چیست. هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند. بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد. کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است. اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ ی خداست. علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (ع) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد». وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (ع) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.








نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان زیبا و واقعی از علامه جعفری در دانمارک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 12 بهمن 1397

 

داستان نام فامیلی

 

درست 100سال پیش، سوم دی ماه 1297، برای اولین بار اداره ی ثبت احوال در ایران تاسیس شد و اولین شناسنامه صادر شد! اولین شناسنامه ی ایران به نام "فاطمه ایرانی"  صادر شد و اولین پاسپورت ایرانی هم برای عبدالحسین خان سپنتا در شهر بمبئی صادر شد. عبدالحسین خان همان کسی بود که فیلم دختر لُر را ساخت! به دستور شاه، از آن زمان به بعد کسی حق نداشت دیگری را با لقب صدا کند و همه باید سجل میداشتند! در این دوران، افرادی، به عنوان مامور ثبت به مناطق مختلف فرستاده می‌شدند تا نام خانوادگی برای هر طایفه بگذارند و آن را ثبت کنند! انتخاب نام خانوادگی، خود ماجرایی داشت و معمولا از چند روش پیروی می‌كرد! مامور ثبت احوال آن زمان، سجل را یا بر اساس شغل جد و نیاکان فرد انتخاب میکرد و یا شهرت فرد را، به عنوان فامیل در سجل مینوشت! گاهی هم یك نام خانوادگی بر اساس شغل یا حرفه (همچون صراف، جواهریان، پزشكزاد) یا یك ویژگی بدنی یا فیزیكی (خوش‌چهره، قهرمان) برای فرد انتخاب میکرد!  یا اینکه نگاه میکرد ببیند نام آن روستا چیست؟ و آن روستا را به عنوان فامیل فرد هم میگذاشت! اگر فرد پیشنهاد بهتری داشت، نام روستا یا محل سکونت، میتوانست به عنوان دنباله فامیل، ته فامیل بیاید! اما همیشه هم اوضاع بر وفق مراد نبود. مثلا اگر کسی به شهری مسافرت کرده بود و از بد روزگار، همزمان مامور سجل سر میرسید و میپرسید سجل گرفته ای و میگفت "نه"، چه بسا نام خانوادگی فرد بر اساس محلی که در لحظه ایستاده بود تغییر میکرد! ایرانی ها که نمیدانستند این سجل بعدها به چه کارها که نمی آید، نام فامیل را زیاد جدی نمیگرفتند و به خنده و شوخی خیلی از نامها گذاشته میشد و یا اگر مامور را عصبانی میکردند ممکن بود نامی در سجل بنویسد که خوشایند نباشد و مردم هم که سواد نداشتند، خیلی مواقع نمیدانستند که چه چیزی نوشته شده! اینطور شد که فامیل های عجیب غریبی در کنار فامیل های عادی به چشم میخورد! مثلا: اگر فرد کنار آب بود و سجل به او داده بودند فامیلش میشد "دم آبی"! یا اگر سیاه بود میشد"کلاغی"! یا اگر سر مامور ثبت احوال داد میزد، فامیلش میشد "غوغا، گَنده دماغ!!". اگر پدر خانواده نبود و مسافرت بود، مامور میپرسید که کجا رفته؟ اینطور بود که فامیل ها  میشد"هندی، بحرینی!  کم کم به این دایره فامیل هایی مثل شصتی، پوستی، پایی اضافه شد. .

جالب اینکه نوشتن فامیل با جوهر بود و اگر از بختِ سیاه، قلمِ مامور ثبت احوال، دوات نداشت، نقطه فامیل می افتاد! و یا اگر زیاد جوهر داشت، چند نقطه اضافه میشد و فامیل چیز نوینی میشد!!! اینطور بود که گاهی خواهر و برادرها هم فامیل هم نمیشدند و در یک خانواده چند فامیل بین خواهر و برادرها بود! مثلا در یک خانواده یکی میشد کوه نوری و خواهر او میشد کوه توری!!! وای به روزی که اختلاف خانوادگی می افتاد و یکی به دیگری میگفت که تو از اول فامیل ما نبودی! یکی جیرانی و یکی حیرانی و یکی جبرانی!!! بعد نوزاد جدید هم که پا به دنیا میگذاشت بر اساس این اسلوب فامیلش برگزیده میشد! داستان نام های خانوادگی داستان بی نهایت زیبایی است! ولی بیشترین فراوانی نام‌های خانوادگی در ایران به ترتیب «محمدی»، «حسینی»، «احمدی»، «كریمی»، «موسوی»، «جعفری» و «قاسمی» است.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان نام فامیلی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 11 بهمن 1397

 

 

 

 

سلام بر قلب هایی که جز دوست داشتن

چیزی نیاموخته اند..

سلام بر روح های پاکی که جز سادگی

قالب دیگری ندارند..

سلام بر تن هایی که پوششان

محبت است..

سلام بر نگاه هایی که صداقت، زینتشان

و مهر و تواضع سرمایه شان است..

الها...

زمین و زمان محتاج چنین بندگانی است

که زندگی را زیبا رقم زنند

چون همیشه پناهشان باش..






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : سلام بر قلب هایی که جز دوست داشتن چیزی نیاموخته اند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 9 بهمن 1397

 

 

 

شما جزو كدام والدین هستید؟

 

 والدین غیر فعال:

اینگونه والدین در ایجاد شادابی کودک هیچ نقشی ندارند و فرزندان آنها به نوعی یتیمان محسوب می شوند!

 

 والدین سلطه گرا:

بیشتربه فکر برقراری رابطه عمودی هستن کنترل گرو نه تنها شادی کودک را تامین نمیکنند بلکه اینها را به افسردگی و پرخاشگری سوق می دهند!

 

 والدین نالان:

اغلب از روزگار گله شکایت می کنند و باعث خستگی روانی فرزندان می شوند!

 

والدین نظریه پرداز:

به جای انتخاب عملکرد صحیح روش خود را با بکار بردن الفاظ عبارات توجیه می کنند!

 

 والدین پریشان افسرده:

زبان بد ِگفتارشان موجب نابسامانی کودک می شوند!

 

 والدین مهربان منفی:

بیش از اندازه ازکودکان حمایت می کنند که موجب عدم رشد 

کودکان و پرتوقع بار آمدن کودک میشود وقتی توقعش برآورده

 نشود ناشاد می شود!

 

 والدین مسئول:

همچنان که مسئولیت تامین نیازهای فیزیولوژیکی را دارند 

مسئولیت شادی و موفقیت کودک را هم میپذیرند و برای رسیدن

 به این هدف سیستم خانواده را به یک خانواده کارآمد وموفق تبدیل

 کرده شیوه های درست فرزندپروری را می آموزند.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شما جزو كدام والدین هستید؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 6 بهمن 1397

 

مهربان خدای من !

از اینکه یکبار دیگر مرا لایق حیات دانستی سپاسگزارم ..

از اینکه فرصت "یک شروع مجدد" را

به من عطا کردی متشکرم ..

 

مهربانا از تو میخواهم:

"به من درک و درایتی بیش از پیش ببخشی

تا امروز اشتباهات دیروز را تکرار نکنم"

و:

"فرصتهایی کــه در اختیارم قــرار میدهی

را از دست ندهم"

و از یاد نبرم که :

"شایـــد فقط بــرای امـــروز بتوانم دوستان

و عزیزانم را ببینم و دوست بدارم....

 

خدای مهربان من، پناه همه بندگان خوبت باش به انها 


صبر و سلامتی و عاقبت به خیری عنایت فرما وامید انها باش






نوع مطلب : اخلاقی، اجتماعی، 
برچسب ها : مهربان خدای من !،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 5 بهمن 1397

 

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را

که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر

 خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند.

 و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی

آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.

آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

 

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت.

بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست.

فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حتیاجی به تشکر نیست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 4 بهمن 1397

ﻭﺍتساﭖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟

 

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺐ ﻭاتساﭖ

ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ۱۹۷۶ ﺣﺪﻭﺩ ۳۹ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ

ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻬرﺮ ﮐﯿﻒ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺍوﮐﺮﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ

ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺟﺎﻥ

ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ...

۱۶ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ....

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ

ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯿآﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ

ﺑﺪﻟﯿﻞ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ

ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮﺩ ...

ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ

ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ ...

ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺵﺩﺭ آﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﺵ

ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ ...

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ

ﺩﺍﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ۱۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺭﻓﺘﮔﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﮑﺎﺭ ﺷﺪ ...

ﺑﻌﺪﺍ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﮏ " ﺩﮐﻪ

ﻓﺮﻭﺵ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ "

ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ...

ﺑﺴﺨﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ۵ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ

ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﮐﺮﺍﯾﻦ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ

ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺖ ...

ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﻭﺣﯽ ﺑﺮ " ﺟﺎﻥ " ﺟﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﺷﺪ ...

ﺩﺭ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ ...

ﺑﻌﺪﺍ

ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ آﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺍﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺮﮐﺖ ﯾﺎﻫﻮ ﺷﺪ ...

ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ

ﻧﻮﯾﺴﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ...

ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۹ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﯾﯽ

ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ . ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ

ﺗﮑﻪ ﮐﻼﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ " ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ " ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ

( whats up ) ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺷﺪ .

ﻭ ﺑﻪ whatsApp ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺒﮑﻪ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ

ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ۱۹ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﻻﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ

" ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﻻ ﺻﺎﺣﺐ ﺛﺮﻭﺕ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ ﺷﺪﻩ ...

ﻭﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮﯾﻦ ،ﺳﺮﯾﻌﺘﺮﯾﻦ، ﺁﺳﺎﻧﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﭘﺮ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ .

 

ﺣﺎﻻ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ

ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﻣﺘﺼﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ.

ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺷﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻭ ﺭﻓتﮔﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ .

ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺑﻪ ﺣﺪﻭﺩ۸۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ .

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺪﻭﺩ ۳۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

" ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ

ﺁﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻧﻔﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ﻭﺍتساﭖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 4 بهمن 1397

 

 

پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد او دستانش

 می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست

 راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و 

لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.

 

 

پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید 

درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.

 آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور

 شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست

 پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی

 بخورد هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک 

می ریخت وهیچ نمی گفت.

 

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت

 با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد وگفت:

پسرم داری چی درست می کنی؟ 

پسر با شیرین زبانی گفت:

دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم

 که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

 

یادمان بماند که :

       "زمین گرد است..."






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : کاسه های چوبی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 1 بهمن 1397

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛

_آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصله  گفت: هزار و پونصد تومن!

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:

نمیشه کمتر حساب کنی؟!!

توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛

_نه، نمیشه!!

دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده

بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.

از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!

یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.

این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!

پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده

 بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!

چه حس قشنگی بود...

.

اون روز گذشت...

شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله

با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛

ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

_فالی دو هزار تومن!

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!

با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...

_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!

بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛

_یه فال مهمون من باش!!

 

از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!

صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل

که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود

از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت ...

اما،

یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه

 فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...

.

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که

"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

 

معرفت یه گوهر نابه که نصیب هر کسی نمیشه ...

 

"الهی كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه

تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن..."

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : معرفت یه گوهر نابه که نصیب هر کسی نمیشه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 30 دی 1397

هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،

و

هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش

نمی کشد!

 

هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،

و

قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.

 

هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.

و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...

 

و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!

 

کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.

 

زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد 

و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!

 

هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش 

را قضاوت نمیکند و همنوعانش را به خاک و خون نمی کشد!

ای انسان

دنیا، فقط برای تو نیست.....






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ای انسان دنیا، فقط برای تو نیست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 29 دی 1397

کمتر کسی از ماها داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه .

 

متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم

اینارو یاد بگیرن

 

چله‌ی بزرگ ...

چله‌ی کوچک ...

چارچار ...

سده ...

اَهمن‌وبهمن ...

سیاه‌بهار ...

و سرماپیرزن ...

 

زمستان به دو بخش تقسیم میشه : 

 

چله بزرگ(چله کلان )

چله کوچک (چله خرد ) 

 

چله بزرگ از 

( اول دی ماه  تا دهم بهمن ماه) 

وچهل روز کامل می‌باشد .

 

چله کوچک از 

( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه  )

و 20روز کامله

 

وبه همین دلیل چون 20 روز کمتر است ؛چله کوچک نامیده شده است .

 

غروب آخرین روز چله بزرگ ( جشن سده) برگزار می شده

و مردم دور هم جمع می شدند واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن

می گرفتند.

 

این دو برادر

( چله بزرگ وچله کوچک ) 

در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار) 

می نامند . 

به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.

 

پس از چار چار نوبت به

« اهمن و بهمن» پسران پیرزن

(ننه سرما ) می رسد

که خودی  نشان دهند.

 

10 روز اول اسفند را (اهمن )

10روز دوم اسفند را ( بهمن)

می گویند .

 

واین 20 روز ممکن است 

آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند .

 

با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::

(اهمن وبهمن ،

آرد كن صدمن ،

روغن بیار ده من ،

هیزم بکن خرمن،

عهده همه بامن ) 

 

تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن  وبهمن نامگذاری شده اند .

 

می ماند 10 روز آخر اسفند ماه که : 

5 روز اول( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :

 

سیاه بهار شب ببار و روز بکار 

از این شعر هم مشخص می شود 

در این ایام شبها بارندگی فراوان

بوده وروزها کشاورزان مشغول 

کشت وزراعت بوده اند ، 

 

5 روز آخر هم (سرماپیرزن) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد ؛

که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میریزد.

 

حیف است بچه های امروزی اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود!

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حیف است بچه های امروزی اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 28 دی 1397


( کل صفحات : 56 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز