مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

 

بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه 

روشنه ومن بیرون اتاق بودم بمن میگفت چرا خاموشش نمیکنی

 وانرژی رو هدر میدی؟

وقتی وارد حمام میشد ومیدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد

 میزد چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی وهدر میدی

همیشه ازم انتقاد میکرد و به منفی بافی متهمم میکرد ...

بزرگ وکوچک در امان نبودند ومورد شماتت قرار میگرفتن...

حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود.

تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید وکاری پیدا کردم...

امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم

اگر قبول شدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک میکنم 

تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم.

صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم 

و زدم بیرون

داشتم با دستم گرده های خاک را رو کتفم دور میکردم که پدرم لبخند 

زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین وچروک 

چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت :

مثبت اندیش باش و خودت رو باور داشته باش ،از هیچ سوالی

 تنت نلرزه!!

نصیحتشو با اکراه قبول کردم ولبخندی زدم و تو دلم غرولند 

میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست 

بردار نیست...مثل اینکه این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه

از خونه بسرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و بطرف شرکت رفتم...

به دربانی شرکت رسیدم  خیلی تعجب کردم

هیچ دربان ونگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما

به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده ...

اگه کسی بهش بخوره میشکنه.

بیاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو  

سرجاش محکم بستم تا نیوفته!!

همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچه ی 

شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز  حوضچه ها ..

به ذهنم خطور کرد که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابم 

افتادم که آب رو هدر ندم ...شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم

 وآب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.

در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها

 را بالا میرفتم متوجه شدم ...چراغک های آویزان در روشنایی روز

 بشدت روشن بودن از ترس داد وفریاد بابا که هنوز توی گوشم

 زمزمه میشد ، اونارو خاموش کردم!!

به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد 

زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.

اسممو در لیست ثبت نام نوشتم ومنتظر نوبت شدم...وقتی دور و 

برمو نیم نگاهی انداختم چهره ولباس وکلاسشنو دیدم ،احساس 

حقارت وخجالت کردم ومخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای 

آمریکایی شونو تعریف میکردن

دیدم که هرکسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه

 نمیمونه و میاد بیرون

با خودم میگفتم اینا با این دک وپوزشون و با اون مدرکاشون رد 

شدن من قبول میشم ؟!!!عمرا

فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش 

من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!

بیاد نصحیت پدرم افتادم:مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش ...

 نشستم ومنتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام  انرژی و اعتماد 

به نفس بهم میداد واین برام غیر عادی بود

در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل.

وارد اتاق مصاحبه (گزینش)شدم  روی صندلی نشستم و روبروم 

سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده ولبخند میزدن ... 

یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟

دچار دهشت واضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم 

میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟


بیاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم :

 نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!

پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم :ان شاءالله بعد از اینکه 

مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.

یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! 

باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما ب

خوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، 

به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از

 امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت

 مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده

 باشد وتوتنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی وتلاش

 کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های

 مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند

در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار ، مصاحبه، شغل و ...

هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!

پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از

 محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.

دلزده نشو از نصایح پدرانه آنها زیرا در ماوراء این پندها محبتی 

نهفته است که حتما روزی از روزگاران آن را خواهی فهمید وچه

 بسا آنها دیگر نباشند ...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : محبت نهفته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 بهمن 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز